تبليغاتX
نگاه نزدیک

...از نظر کسانی که عادت دارند زیبایی برف را از پشت شیشه و از کنار بخاری تماشا کنند، کوهنوردی نوعی دیوانگی است! آخر برای چه کسی این همه راه برود، بار به دوش بکشد، با دستان کرخ شده و تن سرما زده ساعت ها درون چادر یا جانپناه بلرزد، بی خوابی و کوفتگی را تحمل کند، سر انجام خسته و تشنه و گرسنه خود را به بالای کوه برساند و به پایین برگردد؟ کسی که هیچ گاه لذت رسیدن به قله را نچشیده، کسی که تن به طبیعت نسپرده و با آن انس و الفت پیدا نکرده، حق ندارد چنین بیندیشد. جورج مالوری، کوهنورد انگلیسی و از پیشکسوتان صعود اورست در پاسخ به این پرسش که چرا به کوه می رود، پاسخ داده بود: چون قله آن بالاست

کوهنوردی ورزش است، با این حال مثل سایر ورزش ها نیست، چرا؟:

-         به دور از چشم مردم و مثل سایر ورزش ها، رفاقت به جای رقابت است.

-         به صورت اصیل آن همیشه به دور از چشم تماشاگران و تشویق و تنبیه آنها است.

-         در این ورزش، کسی پای کسی را قلم نمی کند، تنه هم نمی زند!

-         بدون داور و سوت و زنگ، هیچ کس خطا نمی کند و همه به یکدیگر خسته نباشید می گویند.

-         بدون هیچ دیدار و آشنایی قبلی همه با هم رفیق اند و سر سفره یکدیگر می نشینند.

-         کمک به در راه ماندگان و سرمازدگان، اصلی پذیرفته شده است.

-         نشان دادن راه و هشدار دادن خطر یک عادت است.

-         به کسی که هیچ گاه او را ندیده ای و شاید در آینده هم هیچ گاه او را نبینی کمک می کنی چرا که کوه چنین ایجاب می کند. بنابر این:

-         گزاف نیست اگر بگوییم کوهنوردی مدرسه اخلاق است.

+ نوشته شده توسط کرمی پور در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 و ساعت 16:55 |

... نمیشه هزار رنگِ اردیبهشت ماه در پهنای دشت و باغ - شکوفه های سفید و زرد و قرمز گیلاس و زرد آلو را ندید و از نزیک شاهد تجلی رنگ و نظم و هماهنگی و تحول و ترنم موسیقی پرندگان نبود. صدای پای آب در این ماه بهتر شنیده می شود... بعد از دو برنامه کوهپیمایی در سیزدهم فروردین «کوه خامی» ( از قله های کمتر شناخته شده در استان چهار فصل کهگیلویه و بویر احمد ) و دو هفته بعد دشت طبیعت خلج آباد قم، امروز با دوستان در یک برنامه هفت نفره با راهنمای یکی از دوستانِ دوستان ما (از اهالی روستای بیدهند، خوش اخلاق و با فرهنگ و آشنا به منطقه) به قله زاغر، بعد از روستای بیدهند رفتیم. شش صبح حرکت، با همه مقدمات و هماهنگی بین راه، هفت و نیم ماشینا رو در کنار باغ مزرعه ای پارک کردیم. کوله ها رو بستیم، یا علی در مسیری پاکوب سراغ قله رفتیم. هوای دل انگیز و مطبوع، دشت و دمنی که از بارونای چند روز پیش جانی تازه گرفته است. مطابق معمول از اخبار و رویدادهای فرهنگی کوهی گفتیم: من از برنامه صعود قلم گفتم که این روزا در حال برنامه ریزی و رأی گیری میزبانی و مشخص شدن شهر و میزبان مورد نظر است. توی دلم دوست دارم برفنبار قم باشد، اما به لحاظ آشنایی با شهر- فرهنگی دیگر مایلم آبشار و جنگل خرپاپ پیرانشهر در مهاباد انتخاب شود( تا چه پیش آید و چه در نظر آید). بعد از گپ و گفتی در باره صخره نوردی و مهارت و نیز ابزار و تکنیک ها و نیز گروه ها و تیم های کوه نوردی و این که ما همچنان می توانیم خودمان گروه مستقل دانشگاه باشیم و نیز آرزوهای پیرانه سرانه! گفته شد که لازم است با مدیرکل هیأت کوهنوردی جناب آقای لاجوردی هماهنگی بیشتری شود تا بلکه از امکانات و آموزش های فنی تر آشنا شویم. همین طور، از کتاب های خوبی گفته شد که در زمینه دانش کوهنوردی و نیز مهارت ها و نیازها در این کتاب  نوشته شده است: کتابی به نام «لذت آزادی در اوج». از فرهنگ- رفتار کوهنوردی گفته شد. که کوه و طبیعت و محیط زیست همچنان می بایست مورد توجه باشد... بعد از هر دری سخنی! رسیدیم به برف های آرمیده بر زاغر. لذت سُر خوردن روی برفای قله و سپس صرف صبحانه. وقتی آمدیم پای قله، ساعت دوازده و نیم بود. رفتن و برگشتن با دو گیاه خوراکی بیشتر آشنا شدیم: کارده؛ گیاهی پهن برگ که از آن آش کارده درست می شود و کنگر ( همان کنگر خوردی و لنگر انداختی!) که خورشت کنگر و پلو کنگرش یچیز دیگه است و کمی از این هر دو را با خود آوردم! ببینم آش یا پلو می شه!    

+ نوشته شده توسط کرمی پور در جمعه یکم اردیبهشت 1391 و ساعت 22:41 |

به استحضار جامعه ی کوهنویسی میرساند با توجه به اطلاعیه های قبلی تا تاریخ 30 فروردین زمان برای اعلام پیشنهاد میزبانی داده شد و از روز 31 فروردین ماه تا پایان روز 3 اردیبهشت زمان برای رای گیری در خصوص میزبانی صعود قلم در نظر گرفته شده است .

دوستان می توانند 2 رای با اولویت اول و دوم در نظر بگیرند .

رای اول 10 امتیاز دارد و رای دوم 5 امتیاز

پیشنهادات بر اساس حروف الفبا :

1-     قله باغران - میزبان : آقای هزاری

2-     قله برف انبار- میزبان : آقای محمد نادعلی نسب

3-     جنگل و آبشار خرپاپ میزبان : آقای فرید صدقی

4-      قله قبله -میزبان : آقای سعید سرلک

توجه :

1-به محض شروع رای گیری امکان نظر دهی  فعال میشود .

2- صرفا رای های  پست مذکور لحاظ میشود ( دوستان فقط در پست مربوط ب رای گیری رای خودشون رو اعلام کنند )

3- جهت رفع شک و شبهه تمامی رای ها می بایست به صورت عمومی منتشر شود.

4- در صورتی که فردی اولویت اول و دوم را یک برنامه در نظر بگیرد فقط اولویت اول برایش لحاظ خواهد شد.

5- تمامی رای ها در پایان رای گیری نمایش داده میشود.

6- رای گیری بر اساس پیمان نامه صعود قلم انجام می پذیرد.

7- تا 30 فروردین ماه امکان اضافه شدن پیشنهاد میزبانی وجود دارد .

8- رای گیری از ساعت 24 روز 30 فروردین تا 24 روز 3 اردیبهشت انجام می پذیرد.

9-دوستان می توانند 2 رای با اولویت اول و دوم در نظر بگیرند . رای اول 10 امتیاز دارد و رای دوم 5 امتیاز .

قابل توجه هیأت اجرایی ( این بنیاد مردم نهاد که این چنین دقیق و دموکراتیک عمل می کند) رأی خود را بدین صورت اعلام می کنم:

1. برفنبار

2. خرپاپ

+ نوشته شده توسط کرمی پور در چهارشنبه سی ام فروردین 1391 و ساعت 10:1 |
...دراین آخرین روزهای سال، آغازی نیک همراه با سرور و شادی را برای خود و دوستانم آرزو می کنم. 

+ نوشته شده توسط کرمی پور در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 و ساعت 21:47 |

در پست قبل تحلیل کوتاهی از فیلم جدایی نادر از سیمین اصغر فرهادی نوشتم. در همان روزها از نامزدی اش برای اسکار سخن گفته می شد و چنین شد تا برای اولین بار فیلمی ایرانی در اسکار بعد از هشتاد چهار سال، به عتوان بهترین فلیم خارجی انتخاب شود. شاید مهم نباشد بدانیم فرهادی کیست، مهم این است که او در حین دریافت جایزه اش در چهل و پنج ثانیه وقت خود چی گفت!:

 At this time many Iranian all over the world are watching us and Iimagine them to be happy they are happy not just for an award or a film or afilmmaker, but because at the time when talk of war intimidation and aggressionare exchanged between politician, the name of Iran is spoken here through itsglorious culture, a rich and ancient culture that has been hidden under theheavy dust of politics.I proudly offer this award to the people of my country, the people whorespect all cultures and civilizations, and despise hostility and resentment.thank you so much, thank you


 

+ نوشته شده توسط کرمی پور در دوشنبه هشتم اسفند 1390 و ساعت 11:36 |

دی وی دی فیلم سینماییِ «جدایی نادر از سیمین» را از روی صفحه مانیتور کامپیوتر به مدت دو ساعت دیدم. تم اصلی فیلم روایت زندگی زوج جوانی به نام نادر، جوانی با رفتاری از نوع طبقه متوسط و سیمین، زن مرفه و تا حدی روشنفکر که در مقابل قاضی، که دوربین در ابتدا چهره او را نشان نمی دهد، ادامه می یابد. در این مشاجره سیمین تلاش می کند دختر یازه ساله خود، ترمه را با خود به خارج از کشور ببرد اما دلیل واضح و مشخصی نیز برای این کار پیدا نمی کند، در حالی که نادر می خواهد درایران بماند و از پدر پیر خود که به بیماری آلزایمر دچار است و نمی تواند او را تنها بگذارد، مراقبت کند...

فیلم «جدایی» روایتی از مسائل روانی و اخلاقی و اجتماعی در جامعه ایران و تصویری امروزین همراه با تنش، اختلاف، دروغ و لاپوشانی و مخفی کاری ونزاع های پیدا و پنهان در یک خانواده ایرانی است. به نظر می رسد سویه ها و سایه های سیاسی در فیلم دیده نمی شود، اما تعارضات دینی و فرهنگی همراه با واقعیت های تلخ و شلوغ و چه بسا سیاه نمایی و نوعی فردیت همراه با غرور و خودمحوری در آن برجسته و آشکار است. چندان دور از واقعیت نیست اگر گفته شود با مفهوم کلیدی «تضاد طبقاتی» میان دو خانواده مرفه و اشرافی نادر و سیمین از یک طرف و حجت و راضیه خانواده ای مذهبی - کارگری از طرف دیگر می توان حوادث و تیپ های شخصیتی فیلم را توضیح داد. کمی دقیق تر بگوییم: ترمه، دختری جدی که باید تاوان دعوای پدر و مادرش را پس بدهد و به خاطر برگشت مادر پیش پدر می ماند، راضیه زن فقیر و مذهبی است( در مشاوره تلفنی می پرسد تا ببیند عوض کردن لباس های نجس پیرمرد حواس پرت هشتاد ساله که هر از چند گاهی در را به روی قفل می کند گناه دارد. یا امتناع از قسم خوردن که جریان داستان فیلم را عوض می کند)، به خاطر شوهر جوشی و بدهکار مجبور است کاربیرون از خانه را براو مخفی کند و فاصله زیادی را طی می کند تا با دختر کوچک خود که بچه دومی که در شکم دارد به خاطر مخفی کاری سقط می شود و بخش از حوادث فیلم را به خودش اختصاص می دهد... در فیلم جدایی، گویی همه شخصیت های داستان مهم اند و همه به یک اندازه  صاحب حق اند... اما فیلم نیم رخی از کلیت جامعه ای است که میان دیالکتیک رفتن آن طرف آب و ماندن در وطن، میان گرفتن حق حضانت فرزند در برابر چالش داشتن پدری آلزایمری و ریزه کاری های قانونی و دست زدن زن به مرد نامحرمی که میان چشمان معصوم دختر خود دچار تردید شده و... معمای پیچیده ای که باید پاسخ داده شود از مسائلی است در این فیلم باید سراغ گرفت. شاید مشکلات و معماهایی از این دست «همه جایی» و «جهانی» است و به همین جهت نوعی همدلی و همراهی با داستان فیلم دیده می شود و جوایز جهانی هم دریافت می کند.     

+ نوشته شده توسط کرمی پور در شنبه پانزدهم بهمن 1390 و ساعت 21:48 |
...«عجایب هفتگانه» تنها نامی نیست که در کتاب ها و متون بخوانیم و اصلا خودش را از دور یا نزدیک نبینیم. اگر «عجیب بودن» به معنای «شگفتی» و بر انگیختن حس شکوه و اعجاب و بی مثل و مانند و ... باشد و همین طور اگر عدد «هفت» نماد پر راز و رمز در فرهنگ ایرانی از نوع هفت طبقه زمین، هفت طبقه آسمان، هفت دریا، هفت گنج پرویز و... در نظر گرفته شود، این حس اعجاب و هفت را در جنوبی تر نقطه کشور در جزیره ای قشم می توان دید. هفت نماد این جزیره این هاست:

 1. ساحل لاک پشت ها، جای – ساحلی دنج و ماسه ای نرم که لاک پشت ها دور از هیاهوی دشمنان آبی – خاکی شان با خیال راحت تخم ریزی می کنند.

 2. غار نمکدان. حفره هایی که در کوه هایی رنگین و تیغ مانندی ایجاد شده است و با فاصله حدود صد کیلومتر از مرکز قشم دورتر است. برای دیدن این غار نه پول پارکینگ ماشین لازم است و نه بلیط ورودی. قندیل های بلورین و صدفی و سفید مانند آن حسی از شگفتی و شکوه را به بیینده می دهد. در برگشت از غارهای نمک جناب گایینی را با دو چرخه کوهستانش دیدم که این همه راه را با دو چرخه به این جزیره اومده بود!  

 3. تنگه چاه کوه، حدود پنجاه کیلومتر در طول ساحل دریا و ازطریق جاده ای باریک و خلوت از غارهای نمکی فاصله دارد. به ندرت ماشین و آدمی را در طول مسیر می بینی، به تنگه چاه کوه که می رسی انگار با دست بشر صیقل خورده باشد و معماران ایرانی قدیم با چکش و قلم ساخته باشند. دو تا چاه آب در کف این تنگه وجود دارد. حس اعجاب شاید در این باشد که چگونه آب دریا طی میلیون ها سال با بالا و پایین رفتن حفره و قندیل و سرستون های سنگی – خاکی را این گونه منظم به شکل هندسی طراحی کرده است.

 4. جنگل دریایی حرا. پدیده باشکوه و همزیستی مسالمت آمیز درخت و دریاست. پهنایی وسیع از درختان سرسبزی که سال های سال در کنار ساحل دریا باقی مانده اند.

5.  دره ستاره ها. همان جایی است که بومیان جزیره می گویند بر اثر افتادن یک شهاب سنگ بزرگ این پدیده رخ داده است. ستون ها و دره ها و ناهمواری هایی که انگار انسان های نخستین بنا کرده اند.

6. جزایر ناز. جزیره های کوچک و سنگهای به هم بافته شده ای که با ساحل فاصله زیادی ندارند. در مواقع صبگاهی نمی توان به آن جا پا گذاشت اما در بعد از ظهر و غروب می توان بر روی این جزایر پا گذاشت و از سواحل ماسه ای و آب شفاف دریا لذت برد.

7. دلفین هنگام. جزیره ای کوچک با سنگ هایی بزرگ به صورت موج شکن در کنار ساحل ایجاد شده است. به شانس ما به خاطر غرق شدن یک قایق دریایی در دو روز قبلش از دیدن و حرکت دلفین ها، این موجودات اجتماعی محروم شدیم.     

 

+ نوشته شده توسط کرمی پور در سه شنبه یازدهم بهمن 1390 و ساعت 19:9 |

ترم گذشته، درس انسان شناسی دین را حول محورِ «واحد تحلیل» (unit of analysis) «انسان – فرهنگ- دین» در میان آراء و نظرات انسان شناسانِ مطرح و مفاهیم کلیدی، روش شناسی و چارچوب های نظری لازم را از نگاه آنان، با دانشجویان عزیز مطالعه و مرور کردیم. برای این کار لازم بود تا هفت شاخه روش مطالعه در مطالعات دین شناسی ( کلام، تاریخ ادیان، فلسفه دین، پدیدارشناسی دین، روان شناسی دین، انسان شناسی دین و جامعه شناسی دین) با تفاوت ها و تمایزاتشان، از هم تفکیک و به شاخه مورد نظر بپردازیم. جنس کار انسان شناسی دین را به شکل تاریخی در آثار لوی اشتراوس و شاخه زرین جیمز فریزر و... پی گرفتیم. به روش های ساختارگرایی، کارکردگرایی و کارگردگرایی ساختاری پرداختیم. برای تأکید بر بُعد تجربی تر کار به آثار و روش برونیسلاو مالینوفسکی ( مشاهده مشارکتی و عضوی از جامعه مورد تحقیق در تحقیقات کیفی)، کلیفورد گیرتز( دین و فرهنگ همچون متن)وکارهای آنها در میان مردمان تروبریاند و بالی اندونزی و همین طور ویکتور ترنر و مفهوم «نمایش اجتماعی»(social drama) و زیارت و سفر و آستاگونی و.... ادامه دادیم. در بُعد روش شناسی، عنصر مشاهده را در مطالعه و کارهای میدانی انسان شناسی مورد بررسی و تحلیل بیشتر قرار دادیم. انتظار این بود که دانشجویان خود را با کار تجربی – میدانی، دست کم با گزارش نویسی از رویدادهای دینی، مثلا ماشین نوشته ها، روضه های خانگی، آش های نذری، آیین ها شفا و تبرک، دسته های سینه زنی، زیارت های دسته جمعی و ... آماده کنند، که البته تاکنون این مهم هنوز اتفاق نیفتاده است باید منتظر بمانیم تا ده اسفند.اما دو در خواست دارم:

1- از دانشجویان می خواهم که نظراتشان را در باره چند و چون درس و کیفیت ارائه مطالب، نقدها و نکته هایی که لازم بود من بدانم و به دلایل مختلف گفته نشد در بخش نظرات این پست مرقوم بفرمایند. مطمئنا دیدگاه های شما به ما کمک خواهد کرد.

2- فکر می کنید انسان شناسی دین چه صورت های دیگری می تواند  داشته باشد؟    

+ نوشته شده توسط کرمی پور در جمعه سی ام دی 1390 و ساعت 17:37 |

کتاب« مو، لای درز فلسفه» کتابی ساده، عامیانه و طنز آمیز در صد و بیست صفحه از اردلان عطارپور است که تاریخ فلسفه را در متنی بسیار کوتاه و به شکل داستان روایت کرده است. یکی از داستانک های فلسفی این کتاب داستان «یافتم، یافتم» ارشمیدس است. داستان از این جا شروع می شود که روزی ارشمیدس به حمام رفت. به جای این که کیسه بکشد شروع به بازی و غوطه ور خوردن در آب کرد. مدام در آب بالا و پایین می رفت. یک بار که در آب فرو می رفت، ناگهان فریاد زد: «یافتم، یافتم...». فریاد او در حمام البته به پژواک موسیقایی خاصی هم تبدیل شده بود و باز فریاد می زد «یافتم یافتم». اول فکر می کردند شاید ارشمیدس سنگ پایی یا چیز دیگری در حمام پیدا کرده است. آنهایی که نزدیکتر بودند بی اختیار ذهنشان به ثروت و جواهری رفت که شاید از روی خوش شانسی و اتفاق پیدا کرده است و آنها فریاد در فریاد ارشمیدس در انداختند که مال ماست، مال ماست....

ارشمیدس چنان غرق در کشف تازه اش شده بود که بی اعتنا به همه چیز و همه کس و حتی لباس هایش، از سر شوق لخت مادرزاد از حمام بیرون رفت. صاحب حمام هم فریاد کوتاهی برکشید که پول حمام چی شد؟ اون هم شاید که ارشمیدس چیز با ارزشی پیدا کرده و من صاحب حمام به او جواهر نزدیکترم فریاد بر آورد که مال من است مال من است! حمامی هم در پی ارشمیدس دوید!... ارشمیدس از کنار بازار شهر گذشت، حدود بیست نفر هم از پی او می دویدند و همچنان فریاد می زد یافتم یافتم. شمع فروشان، نعل بندان و کاسب کاران و مس گران از کسانی که دنبال ارشمیدس می دویدند می پرسیدند « مگر چی شده» و آنها جواب می داند « یافتش یافتش» و باز همین طور دنبال او می دویدند. پیر زنی می گفت چه بی حیاست این مرد! لاتی در اون نزدیکی بود گفت: این چی چی پیدا کرده که باید حتما لخت باشه!. در سر کوی سگ بازها و « کلبی ها»  جلوی ارشمیدس را گرفتند و لنگی به دور او پیچیدند. پیر مردی نفس زنان از راه رسید: «من هفته قبل در حمام انگشتر طلایم را گم کردم، زنم هم شاهد است!» حمامی هم رسید و گفت: «منطقا و عقلا آنچه در حمام است مال من است!» یکی از سوفسطائیان خواست با این نظر مخالفت کند که مأمور دولت آمد: «حرف بی حرف! این چیز پیدا شده مال دولت است!» مرد میان سالی از میان جمعیت فریاد بر آورد که: قربان هنوز معلوم نیست چی هست! مأمور، خود را از تک و تا نینداخت و گفت: پس زودتر معلوم کنید تا بفهمیم صاحب چه چیزی هستیم!. اما ارشمیدس هچنان غافل از دور و برش، فریاد می زد یافتم، یافتم، یافتم... جمعیت باز بیشتر و بیشتر می شد و از آن طرف می گفتند آخه بگو! چی پیدا کردی؟ ارشمیدس با همان شور و حرارت فریاد زد: هر جسمی که در آب فرو رود به اندازه وزن مایع حجم اش سبک می شود. مردم فریاد زدند چی چی گفتی؟ ارشمیدس که از دقت و توجه مردم به مسائل علمی شوق زده شده بودند شمرده تر گفت: دقت کنید، هر جسمی که در آب فرو رود به اندازه وزن مایع هم حجمش سبک می شود. این را که شنیدند همگی گفتند: این مردک... چه می گوید، دیوانه است» و از دورش پراکنده شدند و ارشمیدس از دور صدای مردی را شنید که می گفت: هر جسمی که در آب فرو رود به اندازه ارشمیدس دیوانه نمی شود» و صدای خنده مردم بلند شد. فردای آن روز بر سر در حمام یک تابلوی کوچک با خط خوش نصب شده بود که: «برای حفظ شئونات اخلاقی از پذیرش دانشمندان و فلاسفه معذوریم!»  شاید تفاوت فهم فیلسوفانه و عامیانه در همین است! امیدوارم برداشت سوئی در کار نباشد.. 

+ نوشته شده توسط کرمی پور در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 و ساعت 8:46 |

... تماشاچیان زیادی اطراف نمایش «تعزیه» حلقه زده اند و زن و مرد و پیر و جوان تحت تأثیر قرار می گیرند و گریه می کنند. دایره کاروانیان و کجاوه شتران و صدای سم و شیهه اسبان و و شمشیر سواران، علَم و کُتل های سبز و سیاه جمیعتی را ساعت ها میخ کوب می کنند و احساس شور و هیجان را به بازی باشکوهِ مقدسی تبدیل می کند. به قول کلیفورد گیرتز، بازسازیِ « دین به یاد آورده شده» و  (« نه تجربه شده» ای ) که تقابل «اقلیت و اکثریت» را تداعی میکند و داوم می بخشد. در آن جا که صحنه هایی از این نمایش پر راز و رمز مرا با خود می برد، گفتم شاید بتوان علاوه بر «توصیف رقیق» ، درگفت و گو با یکی از پیشکسوتان این نمایش- تعزیه، به «توصیف غلیظ» تر آن پرداخت. آن هم از زبان یکی از کسانی که هر سال و به تکرار در روز تاسوعا و عاشورا کاغذ های کاهی رنگ و رو گرفته ای را به دست می گیرد و می خواند. وقت قبلی گرفتم، روز جمعه ساعت نه صبح در منزلش ما را پذیرفت.

شصت و دو سال سن دارد، کامیون داری است که سال ها کار کرده و اکنون باز نشسته شده است. از پانزده سالگی وارد این کار شد. همه سوادش، از قرآن خواندن در مکتب شروع شد، مکتب و روشی که او آن را «تجای» می گفت. با این روش، به همه اصول و قواعد قرآن خوانی از حروف مقطعه، حروف حلقی و یرملون و حروف وصل و... آشناست. می گوید کار تعزیه ما شکل قدیمی است «مجلس ما قدیمی است. مجلس تعزیه ملاحسن علی ده حقی، که میر عزا معروف است. این سبک، حدود سه تا چهار قرن ادامه پیدا کرده و همین طور سینه به سینه به ما رسیده است». با زبان بی زبانی «از سبک های دیگر» تعزیه هم می گفت که سبک اراکی، قزوینی، تهرانی و غیره هم وجود دارد « نه آنها سبک های ما را می دانند و نه ما سبک های آنها را». به صورت «افتخاری» و بدون مزد تعزیه می خواند. می گوید من «نقش های مثبت مثل نقش زینب و علی اکبر و امام حسین را اجرا می کنم». از رفیقان قدیمی خود میگفت. به دندان های مصنوعی اش اشاره کرد که یکی از دوستان دندانپزشک اش ساخته که خودش هم استاد تعزیه است. می گفت در مطب اش کلکسیونی از نمادهای تعزیه دارد. خودش مجموعه ای از نسخه ها و نوحه های در جعبه داشت که قدمت برخی از آنها به پنجاه سال می رسید. نوشته های که با مرکب « بنفشه» نوشته شده بود و با رطوبت و لمس کردن از بین نمی رود. می گوید «این نوشته ها از زمان صفویه تهیه شده و باید از این ها نگهداری کنیم». ناراضی بود از این که « امروزه همه می آیند و از خودشان چیزهایی در می آورند». حاج نبی الله در دفترم نوشت: خط نوشتم یادگار          من نمانم خط بماند یادگار               
+ نوشته شده توسط کرمی پور در جمعه هجدهم آذر 1390 و ساعت 22:40 |